تبليغاتX
یک حرف
قبله عالم! شنبه بیست و دوم بهمن 1390 16:57

دیروز کتاب «قبله عالم» نوشته عباس امانت را به پایان بردم. در این کتاب با دوران سلطنت ناصرالدین‌شاه، با تأکید بر نیمه نخست آن، آشنا می‌شویم. نویسنده ضمن بیان شمایی کلی از دوره قاجار، به ولایتعهدی ناصرالدین میرزا، که پدرش محمدشاه چندان از آن خرسند نبوده می پردازد و رنج و محنتی را که در این ایام بر او وارد آمد، بازگو می نماید. آنگاه به سلطنت رسیدن او را از نظر می گذراند و تأثیر عمده ای را که میرزا تقی خان فراهانی، امیر کبیر، در چهار سال اولیه سلطنت او بر وی و بر دستگاه حکومت قاجار داشته بیان می دارد. به دنبال برکناری امیرکبیر صدارت میرزا آقاخان نوری آغاز می‌شود و تا هفت سال ادامه می‌یابد تا اینکه او هم به سرنوشتی مشابه امیرکبیر، البته بدون کشته شدن او، دچار می‌شود. پس از برکناری دومین صدراعظم، ناصرالدین شاه مقام صدارت عظما را ملغی می‌کند و خود مستقمیا مصدر امور حکومتی می‌شود.

     از نکات جالب توجه، مطالبی است که در خصوص وقایع منجر به برکناری امیر کبیر از صدارت عظما و سپس امارت نظام و آنگاه خلع او از تمام مناصب و عناوینش بیان می دارد. اختلافی که در خصوص برادر شاه، عباس میرزای سوم میان امیر و شاه ایجاد می شود از جمله این موارد است. همچنین درخواست پناهندگی امیر کبیر از سفارت انگلیس و سپس پذیرش تحت الحمایگی روسیه از سوی او که به شکل حضور ماموران سفارت روس در خانه او رخ می نماید و خشم شاه را بر می انگیزد از مواردی است که در کمتر منبع فارسی می توان سراغی از آنها گرفت. همچنین شخصیت میرزا آقاخان نوری با نگاهی معتدل و منصفانه بررسی شده است. بر خلاف نوشته‌های دیگری که معمولا وی را شخصی تماما دغلباز و حیله‌گر و توطئه چین و یکپارچه وابسته به انگلیس معرفی می‌کنند، با میرزا آقاخانی روبرو می‌شویم که با وجود همه ضعف‌هایش، شخصی مدبر و دوراندیش است. از وقایع مهم زمان صدارت میرزا آقاخان نوری فتح هرات و به دنبال آن جنگ ایران و انگلیس است.

از نکات عبرت آموز دوران ناصری آن است که او خود را نایب امام زمان و سلطان و ولی شیعیان می‌دانسته است. در مجموع این کتاب دیدی واقع بینانه از دوران طولانی سلطنت ناصرالدین شاه به خواننده ارائه می کند. او را شاهی می یابیم که در عین نقطه ضعفهای بسیارش نقاط قوت قابل توجهی هم داشته است. پادشاهی خاکستری؛ نه سیاه و نه سفید.

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

برف و ملائکه! سه شنبه یازدهم بهمن 1390 15:49

هوا برفی است و منظره بارش دانه‌های برف که گاهی تند و ریزتر و گاهی آرام‌تر و درشت‌تر می‌بارند از پشت پنجره اتاق کارم  حس خوبی را به من منتقل می‌کند. به یاد دوران کودکی‌ام می‌افتم. یک بار از بابا پرسیدم: - این برفها از کجا میان؟ گفت: - اینها رو ملائکه می‌فرستند. پرسیدم: -چطور می‌تونن این همه برف رو بفرستن؟ گفت: - اونها خیلی زیاد هستن و همشون با هم دارن این کار رو می‌کنن!

     تصور اینکه ملائکه بر روی ابرها ایستاده و در حال فروریختن دانه‌های برف بر روی زمین باشند، تصوری شیرین و رؤیایی بود. خیلی رؤیایی‌تر از اینکه اینها با فعل و انفعالات شیمیایی خاص در ابرها به وجود می‌آیند و به دلیل دمای زیر صفر به دانه‌های بلورین تبدیل می‌شوند و در نتیجه نیروی جاذبه به سمت زمین می‌ریزند! یک بار در برفهایی که در کوچه جمع شده بود خودکاری پیدا کردم. با خوشحالی به سمت خانه دویدم تا این خبر جالب را به بابا و مامان بدهم که ملائکه این خودکار را هم برای من فرستاده‌اند!

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

داستان مبارزه و امید سه شنبه یازدهم بهمن 1390 15:33

«پیرمرد و دریا» از کارهای زمان پختگی ارنست همینگوی است. او خود بیش از همه رمان‌هایش از این کارش خرسند بود. «پیرمرد و دریا» قصه پیرمرد ماهیگیر فقیر و نحیفی است که پس از مدتی طولانی که نتوانسته ماهی صید کند، به امید صید بزرگترین ماهی عمرش، راهی دریاهای دوردست می‌شود و با پشتکار فراوان و مایه گذاشتن از همه چیزش به این هدف خود دست می‌یابد. بزرگترین ماهی‌ای را که تا کنون دیده به دام می‌اندازد. ماهی به این راحتی‌ها تسلیم نمی‌شود و قایق پیرمرد را دو روز تمام در پی خود می‌کشاند و دست آخر با خدعه ماهیگیر کهنه‌کار، هنگامی که بر روی آب به قایق نزدیک می‌گردد، کارش یکسره می‌شود. اما این تازه اول کار است. پیرمرد ماهیگیر باید با کوسه‌های ریز و درشتی هم که به قصد بهره بردن از این «خوان گسترده در کنار قایق پیرمرد»، میهمان ناخوانده او می‌شوند دست و پنجه نرم کند. پیرمرد سرانجام اسکلت ماهی را به ساحل می‌رساند. طولش را که اندازه می‌گیرند بیش از پنج متر است. سر آن را که هنوز گوشت بر خود دارد به یکی از ماهیگیران می‌بخشد که برای طعمه استفاده کند و نیزه‌ی ماهی را هم به «پسرک» می‌دهد تا از آن نیزه‌ای خوب و محکم بسازد. پیرمرد می‌خوابد و رؤیای شیرین دوران جوانی‌اش را می‌بیند: شیرهایی که در ساحل‌های افریقایی پرسه می‌زدند.

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

ناطور دشت جمعه بیست و سوم دی 1390 21:32

خیلی زود بعد از تمام کردن رمان گور به گور، خواندن رمان «ناطور دشت» از جِی. دی. سالینجر رمان‌نویس دیگر امریکایی را شروع کردم. البته برای دور ماندن از تبعات ممیّزی که روی چنین کتابهایی آنها را به شیر بی یال و دم و اشکم تبدیل می‌کند، از نسخه الکترونیکی اسکن شده از روی چاپ سال 1345 نشر مینا با ترجمه احمد کریمی استفاده کردم.

     نام داستان آدم را به این خیال می‌کشاند که داستان در محیطی روستایی و خارج از شهر و حول محور شخصیتی می‌چرخد که کارش یا دغدغه‌اش نگاهبانی از مزرعه و زمین و این چیزهاست. اما هنوز چند سطری از داستان را نخوانده، پی می‌بریم که تصورمان به کلی اشتباه بوده است. راوی که شخصیت اصلی داستان است نوجوانی است که در یک مدرسه شبانه‌روزی تحصیل می‌کرده و اکنون به خاطر مردود شدن در درسهایش اخراج شده و باید به خانه‌اش در نیویورک بازگردد. او نگران واکنش تند پدر و مادرش به اخراج خود از مدرسه است. بنا بر این می‌خواهد چند روزی صبر کند تا نامه مدیر مدرسه به دست آنها برسد و زمانی نزد آنان باز گردد که آبها تا حدودی از آسیاب افتاده باشد. این چند روز حاوی تجربیات بسیار او از جامعه شهری (نیویورک) است. او در روایت خود همه چیز و همه کس را به باد انتقاد می‌گیرد و اعتراض خود را به روابط انسانها و نحوه زیستن و سلوک آنها و آمال و آرزوهایشان بیان می‌دارد. اما در نهایت این آرمانگرایی تند او در گفتگوها و برخوردهای متقابل با خواهر خردسالش تعدیل می‌شود.

     اولین چیزی که در آغاز مطالعه این رمان برایم مطرح شد نامی است که مترجم به آن داده است. ناطور کلمه‌ای است عربی به معنای نگهبان مزرعه و دشت و .... در حالی‌که نام اصلی آن The catcher in the rye  است. این نام از قسمتی از داستان گرفته شده که راوی (که شخصیت اصلی قصه نیز هست) در پاسخ به خواهر خردسالش که می‌پرسد دوست دارد چه کاره شود آرزویش را حفاظت از بچه‌هایی که در یک مزرعه چاودار بازی می‌کنند که بالای یک پرتگاه واقع شده، بیان می‌کند. بنا بر این اگر مترجم عنوان «نگاهبان بچه‌ها» یا دست‌کم «نگاهبان مزرعه» را به ترجمه این رمان می‌داد شاید به نام اصلی و محتوای رمان نزدیک‌تر بود. جالب‌تر اینکه در ترجمه همین رمان که در دهه هفتاد توسط محمد نجفی  صورت گرفته همین عنوان مورد استفاده قرار گرفته با این تفاوت که «ناطور» به «ناتور» تغییر یافته است. در حالی که «ناتور» کلمه‌ای بی معنی است. شاید مترجم محترم تصور کرده‌اند همان‌طور که از نگارش «تهران» به جای «طهران» که در گذشته استفاده می‌شد می‌توان بهره برد از ناتور هم می‌توان به جای ناطور استفاده کرد!

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

یک کتاب دوشنبه نوزدهم دی 1390 18:42

خواندن رمان گور به گور از ویلیام فاکنر و با ترجمه نجف دریابندری را به پایان رساندم. «گور به گور» عنوانی است که مترجم به این اثر داده است؛ نام اصلی آن «As I lay dying» است که می‌توان آن را به معادل تقریبی «در بستر مرگم» ترجمه کرد. حکایت خانواده‌ای روستایی در جنوب امریکاست؛ بیان نسبتاً ساده‌ای از چگونگی گذران زندگی این مردمان و تلقی آنان از زندگی و مرگ.

     مادر خانواده در بستر مرگ است. دختر هفده ساله‌اش، دیویی دل، بالای سر او مدام بادش می‌زند و پسر بزرگش که نجار قابلی است در پشت پنجره و جلوی چشم او تابوتش را با مداومت و وسواس زیاد می‌سازد و او خود نظاره‌گر ساخت تابوت خویش است. با مرگ زن، شوهر و فرزندانش برای اجرای وصیت او، که خواسته در جفرسون و در میان فامیل خود دفنش کنند، جنازه‌اش را درون تابوت گذاشته، راهی شهر جفرسون می‌شوند. سفری سخت و طاقت‌فرسا آغاز می‌شود که غیر از انجام وصیت مرده، مقاصدی مهم، و شاید مهم‌تر از اجرای وصیت ادی، را هم برای بعضی زندگان در بر دارد! انسی، پدر خانواده، می‌خواهد دندان مصنوعی بگذارد تا بتواند از نعمات خداوند بهره کافی ببرد و دیویی‌دل دختر خانواده قصد دارد از شر جنین ناخواسته‌ای که در رحمش دارد و حاصل رابطه‌ی نامشروع با لِیف، کارگر مزرعه، است خلاص شود.

     داستان از زبان راویان متعدد (که شمارشان به پانزده نفر می‌رسد) روایت می‌شود. اما سیر داستان را می‌توان بدون اشکال و یا وقفه‌ای آزار دهنده پی گرفت. روایتی این چنین ما را به درون ذهن تک‌تک شخصیت‌های داستان، حتی شخصیت‌های فرعی آن، می‌برد و در کنار سیر بیرونی داستان، سفری به درون آدم‌ها را هم تجربه می‌کنیم. «گور به گور» سیری است در آفاق و انفس!

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

تهران خوب، تهران بد سه شنبه هشتم آذر 1390 0:1
ماهایی که تو تهران زندگی می کنیم و به هر حال داریم تمام بدیها و مضرات اون مثل ترافیک سنگین و طاقت فرسا، مسافتهای طولانی از خانه تا محل کار یا تا خانه دوست و آشنا، آلودگی هوا و آلودگیهای صوتی و بصری، اعصابهای داغون، نامردمیهای چند برابر جاهای دیگه و خیلی بدیهای دیگه اون رو تحمل می کنیم؛ باید لااقل از مزایایی که داره هم بهره مند شیم. تئاترها، کنسرتها، سینماها، موزه ها، پارکها، نمایشگاهها، رستورانها و خیلی چیزای دیگه هم تو این تهران هست که حتی تو شهرهای بزرگ کشور هم نیستن یا در این حجم و اندازه و کیفیت نیستن. مثلا همین موزه جواهرات که در خیابان فردوسی هست رو رفتین؟ من که بیست سالی هست که می خوام برم و هنوز نرفتم. میدونید که الماس دریای نور، تخت طاووس، شمشیر جواهرنشان نادرشاه و خیلی چیزهای دیگه رو میشه اونجا دید. یا موزه مقدم که یک خانه بسیار زیبا و قدیمیه و تو شلوغترین قسمت شهر یعنی خیابان سپه نرسیده به چهارراه ولی عصر واقع شده و یکباره شما رو از دنیای ماشینی امروز وارد باغی مصفا از دوران قاجار و اوایل عصر پهلوی می کنه...


نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

همینطوری یکشنبه ششم آذر 1390 23:57
واقعا این نوشتن هم کار سختیه ها به خدا! آدم نمیدونه از چی بنویسه و از چی بگه. هیچ حرفی واسه گفتن نیست که بشه گفت! همه چی خیلی خوبه. همه چی آرومه. زندگی واسه خودش جریان داره. روزها و شبها میان و میرن و غمی نیست. خوب بذار بیان، بذار برن! کاری به کار ما که ندارن. شب که میاد آدم می خواد بخوابه. آرامش پیدا می کنه. خیلی خوبه. خدا رو شکر که ما تو قطب زندگی نمی کنیم. اونجا روز و شبش معلوم نیست. خوب حتما پنگوئن ها و خرس های قطبی خیلی واسشون مهم نیست. اسکیموها هم حتما عادت کردن دیگه. ولی من یکی که نمی تونم. تا شب نیاد خوابم نمیبره. خدایا شکرت که من رو و خانواده ام رو تو قطب نیافریدی. خدایا شکرت که ما رو در بهترین زمان ممکن تو بهترین مکان ممکن قرار دادی! دیگه مگه چی می خواهیم! خدایا شکرت که ما رو تو افریقا خلق نکردی که الان گشنمون باشه و هیچی نداشته باشیم بخوریم و وضعمون اونقدر نزار باشه که حتی آقای جنتی هم به حالمون گریه کنه و شبها خوابش نبره. خدایا شکرت که ما رو مسلمون آفریدی که جامون تو بهشت باشه؛ با اون همه امکاناتش! خدایا شکرت که ما افغانی نیستیم که قیمت جان یک انسان از یه دوچرخه درب و داغون هم کمتر باشه. خدایا شکرت که همه چیز رو اینقدر رو به راه کردی واسه ما! خدایا شکرت که این همه آدمهای خوب دور و بر ما قرار دادی که دائم به ما یاد بدن که چیکار بکنیم و چیکار نکنیم و حتی عنداللزوم دست ما رو بگیرن و به زور به بهشت ببرن! خدایا شکرت واسه این همه نعمت و اون همه نعمت دیگه. دیگه آدم چی می خواد مگه!

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

پریسا پر! چهارشنبه یازدهم آبان 1390 22:31
امروز پریسا خداحافظی کرد و برای همیشه از شرکت رفت! لحظات غمناکی بود. تصور اینکه شرکت بدون پریسا بشه، خیلی سخته. از روزی که به این شرکت اومدم، یعنی بیش از چهار سال پیش، همیشه شرکت رو با پریسا دیده ام. با ویژگیهای خاص خودش. با عقاید و دیدگاههایی که داشت. با جسارت و شجاعتی که در خیلی زمینه ها از خودش بروز می داد و گاه به مرز کله شقی می رسید و من باید کلی انرژی صرف می کردم تا فقط یه خورده کوتاه بیاد! با حس لطیفی که نسبت به اشیاء و حیوانات و انسانها و فصلها و روزها و زمان و همه چیز داشت. با جملات قصاری که می نوشت و به دیوار می چسبوند و هر هفته که میومدم یکی دو تا بهش اضافه شده بود. با غمی که بسیاری از اوقات در چهره اش نمایان می شد و گاه می دیدی که برای پنهان کردن اشکهایش صورت خود را در پشت مانیتور کامپیوترش پنهان می کند. با هفت سین های کوچکی که هرسال در آستانه بهار در اتاقمان درست می کرد. با مهربانی های بسیارش...

می دانم که دیگر این شرکت برایم شرکت قبلی نخواهد شد. حتی اگر بخواهی فقط چند ساعتی در هفته را در جایی بگذرانی، سخت است که آن را خالی از روح و لطافت و زیبایی ببینی. 

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

به یاد او گل خورشید را تماشا کن... چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 0:37
سفر گزید باز از این کوچه همنفسی

پرید و رفت بدان سان که مرغی از قفسی

کسی که مثل درختان به باغ عادت داشت

شبیه لاله به انبوه داغ عادت داشت

کسی که همنفس موجهای دریا بود

صداقت نفسش در نسیم پیدا بود

بهار سبز در آشوب خشکسالی بود

شکوفه دار ترین باغ این حوالی بود

کسی که خرقه ای از جنس آب در بر داشت

کسی که شعر مرا از ترانه می انباشت

کنون دریچه ی دل را به روشنی وا کن

به یاد او گل خورشید را تماشا کن

*
میان آینه ها ردّ داغ را می جست

درخت بود و هوادار باغ را می جست

تمام زاویه ها را به یک بهار سپرد

کویر تشنه ی ما را به جویبار سپرد

در انتهای عطش آفتاب می نوشید

کسی که از دل او شعر آب می جوشید

کسی که از ورق سرخ گل کتابی داشت

برای پرسش و تردید ما جوابی داشت

کسی که آب شدن را التهاب آموخت

شکوه سبز شدن را در آفتاب آموخت

کسی که شایبه ی آن نقاب را فهمید

کسی که حیله ی سنگ و سراب را فهمید

کسی که با تپش مرگ زندگانی کرد

کسی که با همه جز خویش مهربانی کرد

کسی که با دل ما ارتباط آبی داشت

هزار پنجره مضمون آفتابی داشت

به کشف مشرق خورشیدهای دیگر رفت

هزار مرتبه از ابرها فراتر رفت

(شعر از: سلمان هراتی)
*
نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

آن شمع خاموش! سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 15:2
یک سال گذشت. فردا 27 مهرماه است. نخستین ماه پاییز. فصلی که برگریزانش خوانند. سال پیش در چنین روزی بود که مادر نازنینم همچون برگهای درختان که زرد می شوند و فرو می افتند اسیر چنگال پاییز گشت. یک سال همچون برق و باد سپری شد. داغ نبودنش و نداشتنش اما همچنان تازه است...

ای شمع خاموش!

ای بخت خفته!

ای مادرم ای بوستان رفته برباد

ای بلبل بی نغمه درچنگال پائیز!

ای مرغ عرشی کز پس عمری اسیری،

                            سوی خدا باخاطری شاد

                                                              پرواز کردی زین قفس، آزاد آزاد

جای تو خالی!

                                                  پنداشتی عشق تو را من بردم ازیاد؟!

نه... این فسانه است

هرگز فراموشت نخواهم کرد مادر!

*

تا سایه پرمهرمادربرسرم بود

                                 ازآن همه لطف خدا آگه نبودم

فریادازین درد!

تا دیده را ازدیدن فرزند بربست

                                              یکباره خالی شد وجودم

*

ای گرمی مهر!

ای مادرخوب!

خورشید ما بودی وچون مهتاب رفتی

ای شهرزاد قصه گوی خانه ی ما!

                                              توخود ازین افسانه هادرخواب رفتی ...

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

واقعا دست نیروی دلاور و از جان گذشته انتظامی درد نکند که با دستگیری قاطعانه و شجاعانه و دلاورانه ی عوامل استکبار جهانی که پارک آب و آتش را خیس نموده و دل دشمنان اسلام را شاد و قلب بقیه را جریحه دار کرده بودند، خطر بزرگی را از بیخ گوش اسلام و مسلمین دفع و بیضه اسلام را حفظ فرمودند. به این برادران عزیز و دلاور دست مریزاد گفته، امیدواریم با اعدام هر چه سریعتر عوامل مذکور استکبار جهانی در این ماه مبارک درس بزرگی به همه سازشکاران عالم داده شود. انشاءالله!

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

به عقب کشیدن عقربه زمان در «جرم» پنجشنبه ششم مرداد 1390 1:21
دیشب به دیدن فیلم جرم رفتیم. مثل دیگر کارهای کیمیایی دور محور رفاقت و صفا و وفا و این حرفها می چرخد. به نظر من این بار حرفهای دیگری هم برای گفتن داشت. حرفهایی که حرف روز است و او با عقب کشیدن زمان به سی و چند سال پیش، راحت تر و بی دغدغه تر بیانشان کرده است. به هر حال در این ملک تا بوده همین حرفها، حرف روز بوده..

از طرف دیگر چیزی که در فیلمهای کیمیایی همیشه وجود دارد، اما کمتر بدان پرداخته می شود، توجه او به زندگی و دغدغه های قشری از جامعه ما است که کمتر دیده می شوند و اما کیمیایی همواره آنها را و دغدغه هایشان و مصائبشان و شادیهایشان را به رخ تماشاچیان می کشاند. 

فیلم سیاه و سفید است، اما این سیاه و سفیدی تأثیر بدی رویت نمی گذارد. فیلم از جذابیتی برخوردار است که تا آخر بر روی صندلی نگهتان دارد. برای ما و حتی بچه هایمان که چنین بود.

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

خلیج هم خلیجهای فرانس! سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 17:32
ما ملت جالب توجهی هستیم! دارن ..... و ..... و .........

اونوقت دلمون خوشه که هر از چندی واسه هم ایمیل میفرستیم که زود برین به گوگل ارث و فلانجا و بهمانجا و به نام خلیج فارس رای بدین، وگرنه الانه که اسم خلیج همیشه فارسمون بشه خلیج عربی!

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

اندر باب سالات! سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 14:36
من واقعا با این سالادهایی که رستورانها و فست فودها به اسم سالاد فصل به خورد خلق الله میدهند مشکل دارم! البته این مشکل صرفنظر از حیواناتی است که بعضا در آنها یافت می شود! بلکه از این قرار است که اولا کاهو را در اندازه ای که نه در قاشق می گنجد و نه با چنگال می توان به راحتی برداشت و نه به آسانی می توان وارد دهان نمود خرد می کنند. فکر می کنند اگر ریزترش کنند دیگر سالاد فصل نیست و می شود سالاد ماه یا هفته! بعدش هم دو سه قطعه خیار روی آن می گذارند معمولا پلاسیده. و بدتر از آن یکی دو حلقه نازک گوجه فرنگی روی آن قرار میدهند که فقط به کار تزئین سالاد می آید. سالاد شیرازی از این جهات خیلی بهتر از این سالاد است.

این بود پست امروز ما. از آنجا که الحمدلله همه چیز مرتب و سر جای خودش می باشد اگر این مشکل سالاد فصل هم حل شود که دیگر هیچ غمی نخواهیم داشت.

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

اندر معنای امنیت! جمعه هفدهم تیر 1390 21:23
در خبرها بود که پسری، دختر مورد علاقه اش را که به درخواست ازدواج او پاسخ منفی داده بود، تعقیب کرده، در انظار مردم به مدت ده دقیقه مورد اصابت چاقو قرار داده، لت و پارش کرده و پا به فرار گذاشته و البته بعد از این که چاقویش را رها کرده مورد تعقیب مردم قرار گرفته و توسط آنان دستگیر شده و پس از حضور پلیس تحویل آنان گردیده است. 

در جامعه ما از این قبیل اقدامات و بدتر از آنها هم بسیار اتفاق می افتد. از اسیدپاشی تا تجاوزهای دسته جمعی تا ورود به استخر زنانه و گرفتن عکس و فیلم با خیال راحت و ...

قصد بررسی و تحلیل علل این رفتارها را نداریم. معلوم است که بروز چنین رفتارهایی نشانگر بیماری عمیق احتماعی است. اما این پرسش ابتدایی ذهن هر شنونده ای را آزار می دهد که پس امنیت اجتماعی که این همه از آن دم زده می شود کجاست و در چنین مواردی پلیس مشغول چه کاری است؟! مشغول خرد کردن دیش های ماهواره بر روی بام های مردم؟ مشغول مبارزه با بدحجابان و بد لباسان؟ مشغول ...؟! ظاهرا در درک و فهم ما و پلیس و حاکمان ما از مفهوم امنیت اجتماعی و اخلاقی تفاوت بسیار وجود دارد. ظاهرا پلیس ما برای انجام وظایفی مشخص آموزش دیده و می بیند...

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

اندر فوائد آپیدن و بقیه قضایا!! چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 12:1
دیشب پس از مدتها گفتم سری بزنم به وبلاگم ببینم خبری هست یا نه! آخه خودم که به قول دوستان نمی آپم، همش فکر می کنم شاید کسی دیگه بیاد اون رو بیاپه، یعنی که آپ کنه. دیدم که خیر! هیچ خبری نیست و فقط از روی شماره نظرات دریافتم که گویا تعداد آن فزونی یافته و دو سه تا نظر جدید اضافه شده. رفتم نظرات رو بخونم اما نظرات در دسترس نبودند و بلاگفا اعلام می داشت که هیچ نظری وجود ندارد! تا اینکه امروز صبح دسترسی به نظرات میسر گردید و دیدیم که بعله! دوستان عزیز باز هم به سرکردگی پریسا خانم کمپین جدیدی راه انداخته اند که درب این دکان را باز بگشاییم. حتی هانیه خانم شعری مرحمت فرموده بودند. اما فرموده بودند که برای رویت این شعر باید به وبلاگ پریسا خانم مراجعه نماییم. آدرس جدید وبلاگ پریسا خانم را از لینک کامنتشان یافتیم و بدانجا مشرف گردیدیم(کلا پریسا خانم علاقه وافری دارند به اجاره نشینی و خوش نشینی و هر از چندی به نشانی جدیدی نقل مکان می فرمایند!). به هر روی فتنه گری ایشان را ملاحظه و در کامنت مربوطه هم اشعار هانیه خانم را قرائت نمودیم و بسیار محظوظ شدیم از این همه ذوق شعری که ایشان دارند و واقعا هم دارد به هدر می رود. (صله ایشان البته محفوظ است!) البته لازم است نام هرا خانم عزیز را هم از قلم نیندازیم تا موجبات گله فراهم نگردد!

به هر روی اگر خداوند تبارک و تعالی بخواهد از این پس سعی خواهیم نمود که بیشتر آپ نماییم تا دست کم این قلم نخشکد (کدام قلم؟!) و ایضاً خلق الله از ارشاد باز نمانند!

و اما بعد...

در خبرها بود که آقای پرزیدنت در نامه ای عالمانه به وزرای علوم و بهداشت فرموده اند که یک چیزهایی به گوش مبارکشان خورده است در باب بازنشستگی اساتید دانشگاه و همچنین طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاهها و ایضا فرموده اند که می باید از این گونه حرکات غیرعالمانه اکیدا خودداری شود!

و البته مستحضر هستید که بازنشستگی اساتید دانشگاه سالهاست که در دانشگاهها کلید خورده و کلی هم جار و جنجال ایجاد کرده و گوش شنوایی هم برای اعتراضات نبوده است تا اینکه به یمن این اقدامات کفگیر دانشگاهها به ته دیگ خورده است و دیگر چندان کسی از اساتید قدیمی و با تجربه باقی نمانده. آن وقت اکنون از آقای پرزیدنت می شنویم که این موضوع همین الساعه به گوش مبارکشان اصابت نموده و موجب پریشانی خاطر عالمانه اشان را از این اقدامات غیرعالمانه فراهم آورده است و بالفور دست به قلم شده اند تا جلوی آن را بگیرند. البته غلط بکنیم اگر ذره ای تردید در حسن نیت ایشان به خرج دهیم و فکر کنیم که برخی مقاصد و اهداف دیگر ایشان را به این نوشدارو خوراندن به مرحوم سهراب واداشته است. یعنی که استغفراله ربی و اتوب...؟ .... الیه!

دیگر اینکه این بیت از سعدی به نظرم زیبا آمد:

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد؟

خطا بود که نبینند روی زیبا را!

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

آآآآپ می نماییییییم! سه شنبه سی ام فروردین 1390 12:45
سلام دوستان عزیز و خیلی ممنون از این همه تشویق به آپ نمودن ما! ما هم به دلیل درخواستهای مکرر شما میخواهیم آپ نماییم. (اما چی بگم؟ )-: آپم نمیاد!)

... به هرحال من این عید گذشته رو به همه شما دوستان عزیز تبریک میگم و از پریسا خانم هم که با این ابتکار خود باعث تشویق من به این امر خیر شدن تشکر می کنم....

...خوب. دیگه چه خبر؟!... راستی از رها خانم هم که این در چوبی کلبه درویشی ما را مورد تفقد قرار دادن بسیار تشکر می کنم و این باعث شد که به فکر بیافتم دنبال یه در دو کلونه و بلکه سه کلونه بگردم که همچنان بتواند برتری خود را بر رقیب حفظ کند. اما نمی دونم رها خانم چطوری از این طرف در تعداد کلونهای اون رو تشخیص دادن؟! خداوند به ما هم از این بصیرتها عطا فرماید!

از سارا خانم هم بسیار متشکرم که بنده را تشویق فرمودند و مرسی از ایشان و واقعا هم این آخی شما خطاب به پریسا خانم بسیار به جا و درست است زیرا که ایشان یک خانم بسیار مهربانی هستند.

و بالاخره و صد البته از هانیه خانم هم بسیار سپاسگزارم. این هم آپ! امیدوارم که دیدارها هر چه زودتر تازه گردد و به زیارتتان نائل گردیم. (بیا اینطرفا آبجی!)

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

با عدس به استقبال بهار! سه شنبه هفدهم اسفند 1389 14:32
امروز نزدیک ساعت 1 بود که رسیدم شرکت. پریسا خانم عدس آورده بود که به رسم هر سال سبز کنیم. نیت کردیم و هر کدام چند مشتی عدس ریختیم. خیسشان کرد و گذاشت کنار سین های دیگر بر روی میز هفت سین محقرمان. دستش درد نکند که این آیین کهن را اینگونه پاس می دارد. همین چیزهاست که ما را به گذشته خود و به نیاکانمان پیوند می دهد در روزگاری که تلاش بسیاری برای گسیختن آخرین رشته های این پیوند می شود. امیدوارم که هم پریسا و هم همه مردمان خوب و پاک دیگر به تمام آرزوهایشان برسند و سال آینده سال خوبی برای همه و ما باشد.
نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

سرما و بوی بنزین و دکتر و پریسا خانم! دوشنبه چهارم بهمن 1389 15:19
امروز میومدم که بیام شرکت، دیدم وضع آلودگی هوا خیلی وخیم و ناهنجاره و ما داریم واقعا سم تنفس می کنیم و آقایون هم به هیچ جاشون نیست که ما داریم چی تنفس می کنیم و دائم تشریف میبرن سفرهای استانی حالشو میبرن و خلاصه دلی از عزا در میارن! دو سه روز پیش رفتم بنزین زدم و ظاهرا چند قطره ای ترشح شده بهم و تا امروز هنوز بوی بنزین میدم. پریسا خانم میگه به خاطر اینه که بنزینهای تولیدی داخل سرشار از بنزن هستن و بنزن هم چربه و به راحتی اثرش نمیره. راست میگه واقعا. هر کاری میکنم این بوی بنزین خلاصم نمیکنه و میترسم حالا یه موقع نزدیک آتیشی چیزی باشم آتیش بگیرم. حتی میترسم زیاد تو هوای گرم داخل اتاق باشم که یه موقع این بنزنها آتیش نگیرن و من رو هم با خودشون بسوزونن و شهید راه اثبات تواناییهای خارق العاده محمود خان بشم. به هر حال به شرکت که رسیدم اتاق سرد بود. پریسا خانم هم نشسته بود و داشت از سرمای مطبوع اتاق لذت میبرد و من هم که ظرفیت این همه لطافت هوا رو نداشتم از سرما میلرزیدم. بعد دیگه دل به دریا زدم و شجاعانه ازش خواهش کردم که اگه میشه فن رو برای دقایقی روشن کنیم که البته ایشون هم در کمال ناباوری و با نهایت مهربانی و لطف و از این حرفها خواهشم رو قبول کرد و من با خوشحالی رفتم فن رو روشن کردم و بعد از مدتی با اشاره ایشون فهمیدم که دیگه باید خاموش کنم.

بنا به مسموعات دیروز، دکتر با کلی لباس گرم و کاپشن و پالتو و پتو نشسته بوده تو اتاق و جسارت من رو نداشته که تقاضا کنه که فن روشن بشه و البته مراحم پریسا خانم شامل حالش شده و خودشون اجازه دادن که دکتر اندکی فن رو روشن کنه و ایشون هم که از این موضوع کلی ذوق زده شده بوده امروز رو مرخصی گرفته که بتونه این اتفاق فرخنده رو جشن بگیره که واقعا هم جا داره. 

مؤخره: این قسمتهای مربوط به پریسا خانم فقط شوخی بود و ایشون رو اصلا این جوری نبینین.

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

مبارک باشد! شنبه چهارم دی 1389 2:4
عید کریسمس را به همه و به خصوص به مسیحیان و بالاخص هم میهنان مسیحی (غیر از البته ارمنی ها که کریسمسشان 5 ژانویه است) تبریک می گویم. به هم میهنان ارمنی کاتولیک هم که کریسمسشان همین 25 دسامبر است تبریک عرض می کنم! به نظرم این هموطنان نیز باید یه دهه وحدت (از 25 دسامبر تا 5 ژانویه) داشته باشند!

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

یلدایی دیگر! چهارشنبه یکم دی 1389 4:29
دیشب یلدا را رفتیم "خونه مامان". همه فرزندان و نوه هایش جمع بودند. دیشب یلدایی دیگر بود!

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

گریستن به حال خود! سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 21:52

شعری از ملک الشعرای بهار:

در محرم، اهل ری خود را دگرگون می كنند

از زمین آه و فغان را زیب گردون می كنند

گاه عریان گشته با زنجیر میكوبند پشت…..

گه كفن پوشیده،‌ فرق خویش پرخون می كنند

گه به یاد تشنه كامان زمین كربلا

جویبار دیده را از گریه جیحون می كنند

وز دروغ كهنه ی «یا لیتنا كنّا معك»

شاه دین را كوك و زینب را جگرخون می كنند

خادم شمر كنونی گشته، وانگه ناله ها

با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون می كنند

بر "یزید" زنده می گویند هر دم، صد مجیز

پس شماتت بر یزید مرده ی دون می كنند

پیش ایشان صد عبیدالله سر پا، وین گروه

ناله از دست "عبیدالله مدفون" می كنند

حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعلی

هر دو را تسلیم نوّاب همایون می كنند

آید از دروازه ی شمران اگر روزی حسین،

شامش از دروازه ی دولاب بیرون می كنند

حضرت عباس اگر آید پی یك جرعه آب

مشك او را در دم دروازه وارون می كنند

گر علی اصغر بیاید بر در دكانشان

در دو پول، آن طفل را یك پول مغبون می كنند

ور علی اكبر بخواهد یاری از این كوفیان

روز پنهان گشته، شب بر وی شبیخون می كنند

لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد

خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون میکنند

گر یزید مقتدر پا بر سر ایشان نهد

خاك پایش را به آب دیده معجون می كنند

سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است

هی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند

خود اسیرانند در بند جفای ظالمان

بر اسیران عرب این نوحه ها چون می كنند؟

[...]


نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

به باغ خواب تو مردم بهار آوردند! جمعه بیست و یکم آبان 1389 1:38
بهار سبز، در آشوب خشكسالی بود
شكوفه‌دارترين باغ اين حوالی بود
رسيد مثل نسيمی صميم و پر بركت
شبيه مزرعه‌هاي عظيم شالی بود
چنان شهاب شكفت و چنان سكوت شكست
به ذهن مرده‌ی شب برق ارتجالی بود
شبيه زمزمه‌ی غيب، واقعيت داشت
ولي پرنده‌ترين هدهد خيالی بود
به باغ خواب تو مردم بهار آوردند
در آن حضور پر از مهر، جات خالی بود
همان بهار كه اين باغ را دگرگون كرد
شروع ابر و سرانجام خشكسالی بود

«سلمان هراتی»

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

تلخ! سه شنبه هجدهم آبان 1389 23:37
روز اول دی دو سال پیش این مطلب رو تو همین وبلاگ نوشتم:

«مادر گوهری است که تا وقتی داری اش نمی توانی  قدر و ارزشش را دریابی. همچون ماهی در اقیانوس بیکران وجودش، عشقش و محبتش غوطه وری. تصور نبودنش را نمی کنی. فکر می کنی همیشه و تا ابد همین گونه خواهد بود. اصلا فرض دیگری برایت متصور نیست... 

دیشب یلدا را با مادرم سپری کردیم. فردا در بیمارستان بستری میشود. اکنون دوست دارم لحظه لحظه های وجودش را همچون جرعه های شراب ناب با تمام وجودم بچشم و بنوشم. تنها آرزویم سلامتی اوست.»

چهارم دی همون سال هم این پست رو گذاشتم:

«امروز مادر عزیزم مورد عمل جراحی قرار گرفت. خدای بزرگ و مهربان وجود نازنینش را در پناه امن خود به سلامت دارد. آمین!

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده ی گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت تست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

درین چمن چو درآید خزان یغمایی

رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه ی بدبین و بدپسند مباد

جمال صورت و معنی ز امن صحت تست

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

هرآنکه روی چو ماهت به چشم بد بیند

بر آتش تو بجز چشم او سپند مباد»

...و امروز سه هفته است که برای همیشه رفته. مادر برای فرزندانش عزیزه. اما اون خیلی فراتر از یک مادر بود. در مرگش دور و نزدیک می گریستند. اون دریای عشق و محبت بود...

خدا کنه این تلخی که تمام وجودم رو گرفته و لحظه ای رهام نمیکنه دائمی نباشه... این احساس تهی شدن، این حس گنگ...

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

مادرم! شنبه یکم آبان 1389 15:7

صبح روز سه شنبه وقتی زنگ زدم، صدایش سنگین بود. حالش را پرسیدم. بریده بریده اما بدون کمترین آه و ناله ای جوابم را داد: خوبم... دیشب... خوابم نبرد...  شب قبلش هم نتوانسته بود بخوابد. گفتم غذا نخوردی، ضعیف شدی... سعی کن غذا بخوری تا بهتر بشی. زهره برات سوپ درست می کنه شب میاریم.

صبر کردیم تا طرح ترافیک تمام شود و بتوانیم با ماشین خودمان به خانه اش برویم. می دانستم که روزهای آخرش را سپری می کند، اما فکر نمی کردم که دقایق و لحظات آخرش باشد. در راه به چند داروخانه هم سر زدیم تا داروهایش را تهیه کنیم. دقایقی را هم برای خرید چیزهای دیگر صرف کردیم.  وقتی به بالینش رسیدیم که دیگر خیلی دیر شده بود! بالای سرش رفتم. مجتبی گوشی را روی قلبش گذاشته بود تا شاید صدای ضربان قلبش را بشنود. مهدی آینه می خواست تا در برابر دهانش بگیرد. شاید که بخاری هرچند اندک امیدمان را زنده کند. صدایش کردم. چشمانش نیمه باز به یکسو خیره مانده بود. ماساژ قلبی و نفس مصنوعی دادیم. اثری نکرد. چشمانش را بستم. بعد از دو شب بی خوابی به خوابی آرام فرو رفت. پس از دو سال تحمل درد و رنج آسوده شد. وقتی حدود دو سال قبل نتیجه سونوگرافی، نشان دهنده وجود یک توده در بدنش بود، خدا خدا می کردم که چیز خاصی نباشد. تفألی به دیوان حافظ زدم. این غزل آمد:

آن یار کز او خانه‌ی ما جای پـری بـود

سر تا قدمش چون پـری از عیب بـری بـود


دل گفت  فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود


تنها نه ز راز دل من پـرده برافتاد

تا بـود فلک شیوه‌ی او پـرده‌دری بـود


منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه‌ی صاحب‌نظری بـود


از چنگ منش اختر بد مهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بـود


عذری بنه ای دل که تـو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود


اوقات خوش آن بـود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بـود


خوش بود لب آب و گل وسبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان ، رهگذری بـود


خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه‌گری بـود


هر گنج سعادت که خـدا داد به حـافـظ

از یُـمـن دعای شب و ورد سحری بـود

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

بسامان شدن پایان نامه! سه شنبه بیستم مهر 1389 15:4
سرانجام جلسه دفاع تشکیل شد و به میمنت و سلامتی در جلسه ای چالشی و سه ساعته از پایان نامه خود دفاع کردم. خودم از جلسه، از ارائه تز و دفاع از آن راضی بودم و حضار نیز می گفتند که خیلی خوب بود. موضوعی که انتخاب کرده بودم موضوعی بود بسیار مناقشه بر انگیز و نظریه ای که از آن دفاع کرده بودم و در واقع تزم را تشکیل می داد نیز بسیار مناقشه برانگیزتر. استاد مشاورم اصرار داشت که از نظر خود صرفنظر کنم و به عبارت دیگر نظر ایشان را مورد توجه قرار دهم که البته چنین چیزی برایم قابل قبول نبود. اصلا نظرش را نمی توانستم بپذیرم و بنا بر این آن را در رساله خود مورد نقد قرار دادم و رد کردم. او هم در جلسه دفاع کم نگذاشت و تا می توانست نظریه من را مورد ایراد قرار داد که عمده ایراداتش هم ایرادات نادرست بود و جوابش را دادم. منتظرم مقاله اش (که خودش می گوید بعد از دیدن رساله من آن را مورد بازنگری قرار داده!) در بیاید تا مقاله مفصلی هم در باره اش بنویسم. آخر نمی شود که هی از دیگران ایرادات بنی اسرائیلی بگیری و خودت نظر مکتوبی نداشته باشی تا بتوان حسابی از خجالتش در آمد!

به هرحال فرصت بیشتری دارم که این وبلاگ رو به روز کنم و فرصت بیشتری برای اینکه به وبلاگهای دوستان بیشتر سر بزنم...

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

مملکت تعطیل! سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389 22:14
می دانید مملکت ما چطوری اداره (اداره؟) می شه؟ ماجرای دنباله دار تعطیلی روزهای شنبه و یکشنبه آینده رو دنبال کنید. خوش باشید!

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

واگویه ی مکرر تاریخ این ملک! سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389 1:55
گاه، زبان از بیان آن چه دل می گوید ناتوان می شود. آنگاه ناگهان نجوایی کهن از اعماق زمان، فریاد می شود  تا باز هم واگوید آن چه را که تاریخ این ملک واگویه ی مکرر آن بوده است...

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد

هم رونق زمان شما نيز بگذرد

وين بوم محنت از پي آن تا کند خراب

بر دولت آشيان شما نيز بگذرد

باد خزان نکبت ايام، ناگهان

بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد

آب اجل که هست گلوگير خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد

اي تيغتان چو نيزه براي ستم دراز

اين تيزي سنان شما نيز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بيداد ظالمان شما نيز بگذرد

در مملکت چو غرش شيران گذشت و رفت

اين عوعو سگان شما نيز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نيز بگذرد

بادي که در زمانه بسي شمعها بکشت

هم بر چراغدان شما نيز بگذرد

زين کاروانسراي بسي کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نيز بگذرد

اي مفتخر به طالع مسعود خويشتن

تأثير اختران شما نيز بگذرد

اين نوبت از کسان به شما ناکسان رسيد

نوبت ز ناکسان شما نيز بگذرد

بيش از دو روز بود از آن دگر کسان

بعد از دو روز از آن شما نيز بگذرد

بر تير جورتان ز تحمل سپر کنيم

تا سختي کمان شما نيز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتي

اين گل، ز گلستان شما نيز بگذرد

آبي‌ست ايستاده درين خانه مال و جاه

اين آب ناروان شما نيز بگذرد

اي تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

اين گرگي شبان شما نيز بگذرد

پيل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پيادگان شما نيز بگذرد

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

رادیو فرهنگ و راه حل بلایای طبیعی! جمعه سوم اردیبهشت 1389 2:30
روز سه شنبه تو ماشین رادیو فرهنگ رو گرفته بودم که لااقل چهار تا کلمه حرف فرهنگی هم بشنوم. خبر دادند از تشکیل کار گروه مشترک با حوزه علمیه جهت بررسی نقش دعا و استغاثه در جلوگیری از بلایای طبیعی! کلی هم آمار میدادن که میزان خسارات بلایای طبیعی سالانه اینقدره و از این حرفا! دیدم حالا با این کارگروه که ضمنا از سه کمیسیون تشکیل میشه حتما سال بعد باید از آمار بلایای طبیعی و خسارات اون در کشورمون کاسته بشه، و الا نتیجه منطقیش این میشه که دعا اثری نداشته! و البته بودجه ای که به این کارگروه و بررسی هاشون اختصاص داده شده هم به خسارات بلایای طبیعی اضافه میشه!

پی نوشت: درگذشت هنرمند قدیمی و دوست داشتنی حمیده خیرآبادی رو هم به همه هنردوستان تسلیت میگم. این عزرائیل مثل اینکه خیلی موضوع رو جدی گرفته ها!

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

تبریک با اندکی تاخیر! چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389 1:59
واااااای! به کل فراموش کردم

سال نو مبارک

سبز باشید

 

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |